درباره نویسنده
اشکان سعیدی
چی میخوای؟ دانشجوی مهندسی صنایع!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • کودک نابغه!
  • زندگی یعنی...
  • من زنم یا مرد؟
  • . . .
  • نیچه:
  • مرگ من...
  • ای خداوند!
  • عشق....
  • میدونی چیه؟؟؟
  • فکر کردید که چه رنگی هستید؟
  • دکتر شریعتی
  • خدا
  • برگ خسته میشه یا درخت؟
  • اگر عشق نبود ...
  • داستان وفاداری به عشق
  • دکتر علی شریعتی:
  • راننده تاکسی...
  • آزمون عشق...
  • این دنیا سلف سرویس است...
  • معنای گل ها...
  • چند توصیه دوستانه...
  • آموخته ام که …
  • یه دوست واقعی , یه دوست معمولی
  • در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره!
  • دکتر علی شریعتی....
  • نشانه های زناشویی...
  • خودت را باور داشته باش..
  • ثبت نام...
  • مناظره...
  • اسم شما چه رنگی است؟!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
کدهای اضافی کاربر



فقط کار فرهنگی
فرهنگ پایه ی هر تغییر است
کودک نابغه!
نویسنده: اشکان سعیدی - جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس
بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه
در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه
در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه
طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !!!!!!!!!

 

نظرات ()



زندگی یعنی...
نویسنده: اشکان سعیدی - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠

زندگی یعنی یه ودکا روسی، یه موزیک ملو ایتالیایی، یک سیگار کوبایی، یه گربه اصیل ایرانی با یه حال خراب آمریکایی.
(مارلون براندو ـ آخرین روزهای من)

نظرات ()



من زنم یا مرد؟
نویسنده: اشکان سعیدی - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

 

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .

دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟

من : زنم دیگه پس چی ام ؟

دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟

من : نه مامانی بابا مرده .

دخترم : راست میگی مامان ؟

من : آره چطور مگه ؟

دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟

من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ

دخترم : دایی سعید هم زنه ؟

من : نه اون مرده !

دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟

من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام .

دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟

من : از اینکه خوشگلم ، 

دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟

من : اره دخترم

دخترم : بابا از کجا فهمید مرده

من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد
خوشگل نیست مرده !

دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟

من : آره تقریبا .

دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره

من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟

دخترم : چشاش

من : یعنی من زشتم مامان ؟

دخترم : آره

من : مرسی

دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !!

من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست

دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود

من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه

دخترم : مامان من مردم

من : نه تو زنی

دخترم : یعنی منم زشتم

من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی

دخترم : یعنی من زن نیستم ؟

من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی

دخترم : یعنی چی ؟

من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص
میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه .

دخترم : یعنی منم مامانم ؟

من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی

دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟

من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه

دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام ؟

من : تو کودکی

دخترم : کی زن میشم ؟

من : بزرگ شدی

دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟

من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی

دخترم : بابا

من : بابات کی بتو شیر داد ؟ !!!!!!!!!!

دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه

من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟

دخترم : نمی دونم

من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه

دخترم : کی؟

من : ای بابا ولش کن ، بین مامان ، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن
، ولی مردا ندارن

دخترم : خب بابا هم سینه داره

من : اره داره ولی باهاش شیر نمی ده !! فهمیدی

دخترم : خوب منم سینه دارم ولی شیر نمی دم پس مردم .

من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی .

دخترم : الان می خوام بفهمم .

من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده

دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی

من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟

دخترم : مامانم

من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن

دخترم : آهان فهمیدم .

من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن


****

نیم ساعت بعد

دخترم : مامان یه سوال بپرسم

من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها

دخترم : در مورد ماهی قرمزه است .

من : خوب بپرس

دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نظرات ()



. . .
نویسنده: اشکان سعیدی - دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

دارم یخ می زنم بی تو، تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی نمیشه حفظ ظاهر کرد

نظرات ()



نیچه:
نویسنده: اشکان سعیدی - چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

زندگی بدون موسیقی اشتباهی بیش نیست....

نظرات ()



مرگ من...
نویسنده: اشکان سعیدی - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور 

در زمستانی غبار آلود و دور  
یا خزانی خالی از فریاد و شور   
مرگ من روزی فرا خواهد رسید 
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر 
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار 
گونه هایم همچو مرمرهای سرد 
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود 
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم 
دستهایم فارغ از افسون شعر 
یاد می آرم که در دستان من 
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش 
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند 
بعد من ناگه به یکسو می روند 
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من 
در اتاق کوچکم پا می نهد 
بعد من با یاد من بیگانه ای 
در بر آینه می ماند به جای 
تار مویی نقش دستی شانه ای 
می رهم از خویش و میمانم ز خویش 
هر چه بر جا مانده ویران می شود 
روح من چون بادبان قایقی 
در افقها دور و پنهان میشود 
می شتابند از پی هم بی شکیب 
روزها و هفته ها و ماهها 
چشم تو در انتظار نامه ای 
خیره میماند به چشم راهها 
لیک دیگر پیکر سرد مرا 
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد 
نرم میشویند از رخسار سنگ 
گور من گمنام می ماند به راه 
فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ فرخزاد

نظرات ()



ای خداوند!
نویسنده: اشکان سعیدی - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

ای خداوند! 

به علمای ما مسئولیت 

و به عوام ما علم 

و به مومنان ما روشنایی 

و به روشنفکران ما ایمان 

و به متعصبین ما فهم 

و به فهمیدگان ما تعصب 

و به زنان ما شعور 

و به مردان ما شرف 

و به پیران ما آگاهی 

و به جوانان ما اصالت 

و به اساتید ما عقیده 

و به دانشجویان ما نیز عقیده 

و به خفتگان ما بیداری 

و به دینداران ما دین 

و به نویسندگان ما تعهد 

و به هنرمندان ما درد 

و به شاعران ما شعور 

و به محققان ما هدف 

و به نومیدان ما امید 

و به ضعیفان ما نیرو 

و به محافظه کاران ما گشتاخی 

و به نشستگان ما قیام 

و به راکدان ما تکان 

و به مردگان ما حیات 

و به کوران ما نگاه 

و به خاموشان ما فریاد 

و به مسلمانان ما قرآن 

و به شیعیان ما علی(ع) 

و به فرقه های ما وحدت 

و به حسودان ما شفا 

و به خودبینان ما انصاف 

و به فحاشان ما ادب 

و به مجاهدان ما صبر 

و به مردم ما خودآگاهی 

و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری 

و شایستگی نجات و عزت 

ببخش....

نظرات ()



عشق....
نویسنده: اشکان سعیدی - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک
۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
!!!
مرد شدیدا منقلب شد...
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم!

نظرات ()



میدونی چیه؟؟؟
نویسنده: اشکان سعیدی - یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری...

 اما بگذار به سن تو برسند

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند.

میدونی چیه؟؟؟

 غریبه دوست داشتن...

 و عجیب تر از اون دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دونیم کسی با جون و دل دوستمون داره...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمون تو روح و جونش ریشه دوونده؛

به بازیش می‌گیریم هر چی او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر....

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!

 

نظرات ()



فکر کردید که چه رنگی هستید؟
نویسنده: اشکان سعیدی - جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

 در صورتیکه تاریخ تولد شما در: 

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید 
 بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید 
 بین 12 تا 21 فروردین باشد شما سرمه ای است 
 بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید 
 بین یکم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید 
 بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید 
 بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید 
 بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید 
 بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاکستری هستید 
 بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید


 سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاکستری است 
 بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید 
 بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید 
 بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید 
 بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید 
 بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید 
 بین 23 مرداد تا یکم شهریور باشد شما سبز هستید 
 بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید 
 بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما کبود رنگ هستید 
 بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید


 متولدین یکم مهر ماه زیتونی هستند 
 بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید 
 بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید 
 بین 22 مهر ماه تا یکم آبان ماه شما نقره ای هستید 
 بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید 
 بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است 
 بین یکم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید 
 بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاکستری هستید 
 بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید 
 متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند



 بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است 
 بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید 
 بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید 
 بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید 
 بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید 
 بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید 
 بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید 
 بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما کبودی رنگ هستید 
 بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید

 


معنی رنگها در ادامه مطلب...

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »